وقت آن رسیده بود که سفری کنم ..

تا خود ..

تا خدا ...

باید با او به سخن بنشینیم..

مگر نه اینکه او خدای من است ؟

مگر نه اینکه ما بنده ی اوئیم؟

مگر نگفته بود بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ....

میخوانمش

میخوانمش

بی وقفه ...

جوابی نمیآید

یا خواب است ...

یا

او هم فراموشم کرده...


 خدای مهربون من...

میدونم چند وقته بهت سر نزدم،

میدونم ازم دلخوری، میدونم پر از بار گناهم !

خدا جون دلم واست خیلی تنگ شده!

یه مدته بودنت توی زندگیم کمرنگ شده!

خدا جون نمیدونم چرا دیگه صدای اذونت آرومم نمیکنه !

یه مدته شنیدن صدای “الله اکبر ” اذونت مضطربم میکنه !

خدا جون … تو کمکم کن !!

نذار از تو تهی بشم ، نذار با نبودنت بمیرم !

تو بهترین رفیقـــمی

نمیشه از تو دل  راجـــــدا کرد . .

گمم کن تو " تاریکی "

دستمو ول نکن خـــــــــــدااااااا .:.