من در ناسروده‌هايم رد پاي چشمان تو را ديده‌ام

و ميان تمام اين نوشته‌ها، پيكره نگاه تو را طرح زده‌ام.

زير نگاه همه ابرها از باران گفته‌ام

و از فصل پُر شكوفه تو، «هميشه‌بهار» چيده‌ام.

به سادگي خنده‌هايم نخند؛

اگرچه كه من، شاد بودن را پشت همه ستاره‌ها تمرين كرده‌ام.

اي آستانه‌ي نيمه روشن ستاره‌ها!

به من رسم دلدادگي بياموز

و ناسروده‌ترين سپيده‌دم را از حريم نازك اشكهايت به خاطراتم هديه كن.

پاكي خنده‌ات را از زلالترين اقيانوسها به چشمانم ببخش.

از پشت زنبق ها طلوع كن تا با نگاهت،

با همان حضورهاي ناگهاني‌ات،

برخيزم و با خورشيد همراه شوم.

با توام! با تو كه از مقبره‌ي بادها برايم اركيده مي‌آوري.

كه وجودت پُر از شاخسارهاي زنبق‌نشين است؛

بيا تا با هم، روي بيدها شكوفه بكاريم.

بيا تا با هم، از روي زمين، ستاره بچينيم

و ميان نيستان ها با شاپركها بازي كنيم.

بيا مانند كودكان، عاشق چشم و ابروي هم شويم

و معصوميت عشق را بخريم و به خانه‌هايمان ببريم.

بيا وجودمان را نفس بكشيم.

دلم براي خنده‌هاي ناگهاني ات،تنگ شده.

كاش مي‌دانستم تو در وسعت نگاهم، به چه چيز خيره مي‌ماني!