"عشق زیباست و حرمت دارد"
تو مرا
آنقدر آزردی ...
که خودم کوچ کنم از شهرت ...
بکنم دل ز دل چون سنگت ...
تو خیالت راحت ...
می روم از قلبت ...
می شوم دورترین خاطره در شب هایت...
تو به من می خندی ...
و به خود می گویی:
باز می آید و می سوزد از این عشق
ولی ...
بر نمی گردم نه!
می روم آنجایی
که دلی بهر دلی تب دارد ...
عشق زیباست و حرمت دارد ...
تو بمان ...
دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت
سرد و بی روح شده است ...
سخت بیمار شده است ...
تو بمان در شهرت!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت ۱۰ ب.ظ توسط رهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
|
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید